چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست
ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست
اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند
سربازان را ٬
سنگرها
هلیای من !
ما را هیچ کس نخواهد پایید

بخواب هلیا ٫ دیر است . دود دیدگانت را آزار می دهد . دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار پنجره ی تو نخواهد گذشت . چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرند پاره می کنند . شب از من خالی است هلیا
عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود . قمار بازها تا صبح بیدار خواهند نشست . و دود ، دیدگانت را آزار خواهد داد . آنان که تا سپیده ی صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند . رهگذر پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید ، و سگ ها را نفرین می کند . نفرین پیام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری ست حقیر ...
هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند . بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد . زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی است .
شب های اندوه بار تو از من و تصویر پروانه ها خالی است ...
بازگشت من به شهر ، بازگشت به سوی تو نیست . سگ های خانگی ، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند .
هلیا ! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است . آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد . کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما . آنها با ما گرد یک میز می نشینند ، چای می خورند ، می گویند و می خندند . ((شما)) را به ((تو)) و ((تو)) را به هیچ بدل می کنند . آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو فرو بریزد . می نشینند تا روز اندوه بزرگ . آن گاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند . آنچه بخواهی برای تو می آورند ،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد ، و سوگند می خورند که در راه مهر ، مرگ ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد ، کم رنج است . تو را نگین می کنند در میان حلقه های گذشت هایشان جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند ــ و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت . زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای ، ضربه های تند توفان را تحمل می کند ، آن توفان که تو را در میان گرفته است . آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند . بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند :من ! من! من ! من! . باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود . باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان ((هرگز از یاد نخواهم برد)) بروید . آن گاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید . دستی که فریاد می کشد من ! من ! من ! و نگاهی که تکرار می کند من !
از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند . مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند . بر نزدیکترین کسان خویش هنگامی که مسیحانه صفت به سوی تو می آیند ، بشور ! تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فروریختن عذاب شان می داد . کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند ٬ اما من ٬ از دادرسی دیگران بیزارم هلیا . در آن طلا که محک طلب کند شک است . شک چیزی به جای نمی گذارد . مهر ٬ آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ٬ ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق ٬ جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد . آن چه من می شنیدم انچه می گفتند نبود . کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود .
اینک انتظار فرسایش زندگی است . باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی . زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید . هر آشنایی تازه اندوهی تازه است . مگذارید که نام شما را بدانند و نام بخوانندتان . هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است ...
اکنون که اصوات ناخوشایند آن ها در تو فرو می ریزد و بیدار نشسته ای ٬ به یاد داشته باش که یک مرد ٬ عشق را پاس می دارد ٬ یک مرد هر چه را که می تواند به قربان گاه عشق می آورد٬ آن چه فدا کردنی است فدا می کند ٬ آن چه شکستنی است می شکند و آن چه را که تحمل سوز است تحمل می کند ، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود ...
...نه هلیا ! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است . سخت است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد . چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی ٬ آتش طلب می کند ؟ مگر پوزش ٬ فرزند فروتن انحراف نیست ؟
نه هلیا ...بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند ٬ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد . وما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم ...
خواب .
تنها خواب هلیا !
دستمال های مرطوب ٬ تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند .
اینک دستی که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند
اینک سرنوشت ٬ همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند
شاید ٬ شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...
نادر ابراهیمی
