تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

روزنوشت های امیر فدایی

آه هلیا ...

چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست

ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست

اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند

سربازان را ٬

سنگرها

هلیای من !

ما را هیچ کس نخواهد پایید

 

بخواب هلیا ٫ دیر است . دود دیدگانت را آزار می دهد . دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار پنجره ی تو نخواهد گذشت . چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرند پاره می کنند . شب از من خالی است هلیا

عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود . قمار بازها تا صبح بیدار خواهند نشست . و دود ، دیدگانت را آزار خواهد داد . آنان که تا سپیده ی صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند . رهگذر پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید ، و سگ ها را نفرین می کند . نفرین پیام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری ست حقیر ...

هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند . بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد . زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی است .

شب های اندوه بار تو از من و تصویر پروانه ها خالی است ...

بازگشت من به شهر ، بازگشت به سوی تو نیست . سگ های خانگی ، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند .

 هلیا ! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است . آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد . کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما . آنها با ما گرد یک میز می نشینند ، چای می خورند ، می گویند و می خندند . ((شما)) را به ((تو)) و ((تو)) را به هیچ بدل می کنند . آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو فرو بریزد . می نشینند تا روز اندوه بزرگ . آن گاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند . آنچه بخواهی برای تو می آورند ،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد ، و سوگند می خورند که در راه مهر ، مرگ ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد ، کم رنج است . تو را نگین می کنند در میان حلقه های گذشت هایشان جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند ــ و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت . زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای ، ضربه های تند توفان را تحمل می کند ، آن توفان که تو را در میان گرفته است . آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند . بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند :من ! من! من ! من! . باید ایشان را در آن لحظه ی دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود . باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان ((هرگز از یاد نخواهم برد)) بروید . آن گاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید . دستی که فریاد می کشد من ! من ! من ! و نگاهی که تکرار می کند من !

از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند . مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند . بر نزدیکترین کسان خویش هنگامی که مسیحانه صفت به سوی تو می آیند ، بشور !  تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فروریختن عذاب شان می داد . کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند ٬ اما من ٬ از دادرسی دیگران بیزارم هلیا . در آن طلا که محک طلب کند شک است . شک چیزی به جای نمی گذارد . مهر ٬ آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ٬ ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق ٬ جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد . آن چه من می شنیدم انچه می گفتند نبود . کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود .

اینک انتظار فرسایش زندگی است . باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی . زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید . هر آشنایی تازه اندوهی تازه است . مگذارید که نام شما را بدانند و نام بخوانندتان . هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است ...

اکنون که اصوات ناخوشایند آن ها در تو فرو می ریزد و بیدار نشسته ای ٬ به یاد داشته باش که یک مرد ٬ عشق را پاس می دارد ٬ یک مرد هر چه را که می تواند به قربان گاه عشق می آورد٬ آن چه فدا کردنی است فدا می کند ٬ آن چه شکستنی است می شکند و آن چه را که تحمل سوز است تحمل می کند ، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود ...

...نه هلیا ! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است . سخت است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد . چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی ٬ آتش طلب می کند ؟ مگر پوزش ٬ فرزند فروتن انحراف نیست ؟

نه هلیا ...بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند ٬ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد . وما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم ...

خواب .

تنها خواب هلیا !

دستمال های مرطوب ٬ تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند .

اینک دستی که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند

اینک سرنوشت ٬ همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند

شاید ٬ شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...

 

                                                                                                              نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  ساعت 23:0  توسط امیر حسین فدایی  | 

 

شعری از فرشید جوانبخش

 

 دست از روی فتنه بشور

  و او را

  در دامان تاریخ رها کن

  دایه ای

  که برای هیچ  زنی  مادری  نکرد

  در صفحات روزنامه      ورقش بزن

              

 / همیشه حرف هایی را که ما می زنیم شما تکرار می کنید .

                  این عجیب نیست اگر صدا  در مغز شما پیچیده  باشد !/

  حالا

  کمی طاقت بیاورید        به ما

  برای زخم هایی       که خورده ایم

  و سینه ای

  به قد  بغض هایی

  که   این اطراف     کاشته اند

  گوش کن

  ما از تجربه   حرف می زنیم

  وقتی تنها صداست   که می ماند

  دیگر نیازی به تعریف واژه نیست

  برای ما

  که   تنها       در کلماتمان گریه می کنیم

  و در سطرهای زیادی   

   جانمان را از دست داده ایم

   معاد شما

  با آن چهره ی هولناکش

  چیز مزخرفی است

  در گلوگاه بغض هایمان

  با دنده ی سنگین  حرکت کنید

  در شکم این ناحیه   

  عشق   پیچ   خطرناکی  می خورد  

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:4  توسط امیر حسین فدایی  | 

از علی آدینه 

نمی خواهد

چیزی را دوست بداری 

همین بهانه های کوچک برای زنده ماندنت

بعدها

تو را خواهد کشت .

+ نوشته شده در  ساعت 18:50  توسط امیر حسین فدایی  |